زن توی آینه آفتابگیر ماشین ماتیکش را چندباری کشید دور لب و بعد لبها را روی هم جمع کرد و به هم مالید و در آخر لبها را غنچه کرد و تمام!
مرد روی صندلی کناری اش، دست میکشید به ماتیکی که مالیده شده بود به یقه کاپشنش!
+ از میان همین طوری های روزانه
همه ی آرایش کردن یک طرف، آن قسمت ماتیک زدنش و جمع کردن لبها روی هم و ...
هیهات!
+ از میان همینطوری های روزانه
بعضی ها یک طوری هستند که آدم هوس میکند یک طوری اَش شود!
+ از میان همینطوری های روزانه
...
ترافیک گیر کرده است. چند دقیقه ایست ماشین ها هیچ حرکتی نمیکنند. مازبار فلاحی توی ضبط ماشین خسته و تنها میخواند. لباسهایش هم گویا چروک است.
توی دویست و شش جلوئی زن آرام آرام خم میشود به سمت مرد. مرد را می بوسد(شاید لبهایش. یا حداقل من دوست دارم اینطور بوده باشد) زمان متوقف میشود. ناخودآگاه لبخندی میزنم.
طعم فضا عوض میشود ...
ترافیک هنوز گیر کرده است.
شاد بود یا نبودن دیگه دست خودمونه خب! قرار نیست در بزنن و دوتا گونی شادی بهمون بدن و برن!
هممون غم داریم، غصه داریم، درد داریم، کوفت داریم، حالا الزامن اونی هم که میخنده بی درد که نیست.
یِ سری هستن که فکر میکنی اینا اصلن غم و غصه ندارن از بس مثبت نگاه میکنن و چهره بشاشی دارن، میخندن، انرژی خوبی هم دارن، ولی یِ جائی می فهمی که ای بابا این بنده خدا چطور داره این همه مصیبت رو تحمل میکنه و اونوقت من به خاطر یه سوزن رفته زیر ناخن دارم عالم و آدمو جر میدم!
به قول چگوارا (این جمله دیگه راست و حسینی از خود چگواراست):
"شاد بودن تنها انتقامیست که میشود از زندگی گرفت."
+ از میان همینطوری های روزانه
زن به مرد گفت : من رُ چطور میبینی؟
مرد توی ذهنش پرت شد داخل پارکی، روی نیمکتی زیر سایه یک بید مجنون، که طره های آفتاب از لابلای شاخه هایش پخش میشود توی صورت مرد، نسیم خنکی میزند روی صورت مرد، مرد تکیه داده است به نیمکت، به طره های نور که لابلای شاخه های بیدمجنون پر پر میزنند نگاه میکند، چشمهایش آب می اوفتند، لبخندی میزند!
"کجائی؟"
مرد پرت میشود روی صندلی کافه! روبروی زن ...
+ داستانک
بهشت زهرا جای عجیبی ست، مخصوصن روزهای وسط هفته، خلوت، میتوانی بروی گوشه ای، بنشینی و به عالم خفتگان و یا به قولی بیداران چشم بدوزی و کمی هم در خودت مچاله شوی.
تلخ که میشوم، آشوب که میشوم، قبر شهید گمنامیست که آرامم میکند. حرف زدن با کسی که نه تو میدانی کیست و نه او! چه فرقی دارد معتقد باشی دنیای بعد از مرگ هست یا نیست! برای اوئی که زیر خاک است زندگی از هرچیز دیگری واقعی تر است.
پیرمرد کیسه ای را دراز میکند، چندتائی سیب داخل کیسه است، یکی را برمیدارم، می نشیند کنارم.چاقوی تاشوئی قدیمی را از جیب خارج میکند و سیب را پوست میکند!
"با پوست نخور، اینارو واکس میزنن!"
چاقو را دراز میکند سمت من، چاقو را میگیرم . دسته استخوانیست، چاقوی اصیل، چاقو قدیمیست، شاید به قدمت خود پیرمرد! پرت میشوم به خیابانی در سالهای دهه سی، مردی با کت و شلوار مشکی که پاشنه کفش را هم خوابانده است.
دستم به پوست کندن سیب نمیرود، چاقو را برمیگردانم، تکه ای ا سیب را چاقو میزند و به سمت من تعارف میکند، میزنم پشت دست پیرمرد و سیب را برمیدارم.
"ادا در نیار بابا! اینا واسه تو فیلماست!"
خنده ام میگیرد، سیب را گاز میزنم! هوا سرد و گرم است! تکلیفش با خودش روشن نیست، مثل بیشتر ما.
+ از میان همینطوری های روزانه