سال شصت و شش زیر موشک باران تهران که مدارس برای مدتی تعطیل شد ما را دادند دست دایی پدرمان با خودش ببرد ده. ده پدری ما جایی ست نزدیک ترکمانچای آذربایجان. یک منطقه ییلاقی با صفا. توی خرداد ماه گندمها هنوز سبزند و تمام دشت یکدست سبز. باغهای میوه کناره رودخانه و میوه هایی که طعمش شبیه طعم چشمهای خدا ست لابد. آنموقع ها شبها توی خنکای نسیم روستا و صدای اب رودخانه پیش خودم میگفتم خانه خدا باید یک همچین چیزی باشد. همینقدر با صفا، همینقدر تازه. همینقدر دهاتی!
صبح به صبح چوپانها راه می اوفتادند و گله ها را میبردند برای چرا. ساعت پنج صبح توی تاریکی بیرون میزدند. من هم آنقدر اصرار کردم که دایی راضی شد من را بفرستد. درباره چوپانی حرف نمیشود زد، باید رفته باشی توی دل طبیعت، از بالای دشتی بلند نگاه کرده باشی به مجموعه پیچ در پیچ تپه هایی که مثل کلاف توی هم پیچیده اند و تا افق میروند. صدای زنگوله ها، صدای باد که میپیچد در خواب گندمزارها. الان هم که مینویسم حالم عوض شده است، باد میزند توی صورتم، بوی گندمزار و دشت میزند زیر دماغم.
پنج ماه ماندم. عین پنج ماه را هم یا چوپانی رفتم و یا با دایی میرفتم سر زمین و باغ. خوردن نان و پنیر و چای روی آتش چیزی ست شبیه معاشقه موهای زنی در باد. حرف زیاد است. بماند الباقی در فرصتی دیگر.
+ از میان همینطوری های روزانه
یک جایی هم باید باشه اونایی که با هم مشکل دارن برن اونجا دو طرف یه میز بشینن و هی به هم فحش بدن. هرچی تو چنته دارن رو کنن، سر هم داد بزنن، بعد که هیجانشون خوابید کم کم انرژیشون افت کرد، شروع کردن به ته گرفتن، تکیه بدن به صندلیا، چشم تو چشم، نفس نفس زنان، گلوی زخم شده، به این فکر کنن اصلن ارزشسو داره این لج و لج بازی؟ اصلن می ارزید؟ بعد پاشن برن دنبال کار و زندگیشون.
زن ازدواج کرد، شوهرش سه سال بعد مرد، زن دیگر ازدواج نکرد، به خوبی و خوشی با چند میلیارد ارثی که مرد برایش به جا گذاشت به زندگی خود ادامه داد!
پایان
هیچ وقت نتوانستم آدمهای افسرده را درک کنم، اینکه یکی مثل چسب میچسبد به زمین یا کارش میکشد به بیمارستان و درمان. نه اینکه مشکل نداشته باشم، نه اینکه در گذشته زندگی بی غم و غصه ای را گذرانده باشم، نه، سختی داشته ام و توی تنگناهای سختی هم افتاده ام، هرچند برخی توی خوشی دچار افسردگی شده اند ولی منظورم این است که ننشسته ام روی زمین و بی حرکت منتظر سرنوشت باشم. یک جاهایی از توی خاکستر بلند شده ام. همیشه یقین دارم آن شرایط سخت تغییر میکند. آن روزنه نور ته تونل برایم دلگرم کننده است. حتی اگر مثلن کرم شب تابی باشد! البته گاهی تصاویری را توی ذهنم مرور میکنم، تصاویری از مقاطع سخت زندگی و ناخودآگاه مشتم را هم میفشارم ولی گذراست تمام میشود و برمیگردم به دنیای واقعی. شاید اینکه نمیتوانم با هر شرایطی کنار بیایم کمکم میکند. اینکه نمی ایستم شرایط خودش تغییر کند. یا تغییرش میدهم یا اینکه سعی میکنم با شرایط اداپت شوم. و اینکه کلن آدم راحت و بی خیالی هستم. سخت نمیگیرم.
درباره بیماری افسردگی و انواع و اقسامش من تخصصی ندارم، درباره چند قطبی شدن ها و چه میدانم موارد مختلفش ولی چیزی که میدانم این است میشود همیشه سیال بود. شبیه و شکل ظرف زمان و مکان شد بی آنکه ماهیتمان تغییر کند.
پدرسوخته اومده میگه بابا یه جوک میخوام تعریف کنم. یه پیشیه میره میشینه توی گلدون، بعد اونوقت، توی گلدون .... بعد پیشیه که توی گلدون بود، میگه به من آب ندید!
بعد میخندد، دندانهایش پیدا میشود. ریز ریز ردیف کنار هم. من هم میخندم، از خنده اش میخندم، میزنم روی زانوهایم و میخندم، میخندم، سارا هم میخندد، خوشحال است. من بیشتر ...
+ از میان همینطوری های روزانه
شبیه دیدن زنی در روشن تاریک پنجره آپارتمانی در طبقه بیست و چندم برجی که دارد لباس شب مشکی رنگش را از تن خارج میکند، پیچ و تاب انحنای تنش زیر نور کم جان آباژور رومیزی ...
همینقدر تازه، همینقدر باریک.
گاه زمان منجمد میشود، گاه زندگی توقفی کوتاه میکند.
+ از میان همینطوری های روزانه
کسی نفهمید
ای لیا
توی اولین فرصت دست میکند و ران زن را میفشارد، توی تاریکی سینما! زن که برمیگردد مرد میخندد، لابد انتظار دارد زن از این حرکت سوپرخفن اروتیک به وجد بیاید و الباقی داستان بشود شبیه فیلمهای پورنو اما زن کشیده ای میخواباند در گوش مرد!
اینطور مواقع بیشتر زنها سکوت میکنند، ترس دارند که خودشان بشوند متهم و کسی باور نکند ولی بهترین کار همین است. تا سکوت کنی کسی نمیفهمد. تا خودت معترض نشوی من مرد هم شاید ترغیب نشوم پا پیش بگذارم و پشت سرت در بیایم.
زن میگوید مرد دست دراز کرده است و رانش را گرفته. مردی میزند پس گردن مرد جوان و با لگد او را حواله میدهد سمت در.
+ از میان همینطوری های روزانه
دعوا و زدو خورد کلن رفتار متمدنانه ای نیست. هرچند تا سالهای پیش از دانشگاه و چندباری هم حین دانشجویی دعوا کرده ام. خورده ام و زده ام.
مرد جوان چندتایی درشت بارم میکند، مشتم را فشار میدهم، دست میگذارد روی سینه ام و هل میدهد، چانه ام را میگیرد و سرم را پرت میکند عقب. آنقدر دندانهایم را فشار داده ام که درد گرفته اند، میگویم: "زنت اینجاست خجالت بکش بابا! بی خیال شو برو."
اینبار دو تا فحش به قول عامیانه ناموسی میدهد، پیرمردی می آید جلو و به مرد جوان اعتراض میکند. دست پیرمرد را میگیرم و عقب میکشم. مرد جوان به همراه زنش یا دوست دخترش فاتحانه میرود. مرد جوانی میگوید: تو که میتونستی بزنیش چرا نزدیش؟ بهت فحش ناموسی هم داد!
نانها را برمیدارم و میگویم: همین که امشب هیچکدوم از ما خونین و مالین خونش نمیره یا کارش به بیمارستان نمیکشه کفایت میکنه. فحش هم باد هواست.
همه ی اینها توی صف نانوایی رخ میدهد. میپیچم توی کوچه خلوت خودمان، کمی درنگ میکنم. مشت گره کرده را محکم میکوبم توی سینه سطل آشغال فلزی!
+ از میان همینطوری های روزانه